این دل اگر کم است بگو سر بیاورم
بی لیس و فیس و قاعده بیتاب شد دلا
میزد چو کُره جُفتک و گاهی چو مار نیش
آخر چو گربه ناز تو را خواب شد دلا
این سنگ خاره را چه نمودی که این چنین
در دستهای سحر تو سیماب شد دلا
یک عمر خیس نکردیم و صبر پیشه بود
این شب چه سان ... دراز بود که سیلاب شد دلا
یک شب هوای دزدی و آن هم به کاهدان
این بخت نامراد بین که مهتاب شد دلا
گفتند که عشق بحر مراد است و کان در
باکان پرید این دل و مرداب شد دلا
سگ هم دگر وفا به خلایق نمی کند
از کی جفا و چیز زدن باب شد دلا
این دل هوای صید و شکار و گریز داشت
چون کرم نا گزیر بر سر قلاب شد دلا
این گونه
به اعتماد
نام ِ خود را
با تو می گویم
کلید ِ خانه ام را
در دست ات می گذارم
نان شادی های ام را
با تو قسمت می کنم
به کنارت می نشینم و
بر زانوی تو
این چنین آرام
به خواب می روم ؟!
کیستی که من
این گونه به جد
در دیار رویاهای خویش
با تو درنگ می کنم ؟!
یا امر کن که یک دل دیگر بیاورم
خیلی خلاصه عرض کنم: دوست دارمت ...
(دیگر نشد عبارت بهتر بیاورم)
از کتف آشیانهای خود برای تو
باید که چند جفت کبوتر بیاورم
از هم فرو مپاش، برای بنای تو
باید بلور و چینی و مرمر بیاورم
وقتش رسیده این غزل نیمهسوز را
از کورههای خودخوریام در بیاورم
سید مهدی موسوی
بی لیس و فیس و قاعده بیتاب شد دلا
میزد چو کُره جُفتک و گاهی چو مار نیش
آخر چو گربه ناز تو را خواب شد دلا
این سنگ خاره را چه نمودی که این چنین
در دستهای سحر تو سیماب شد دلا
یک عمر خیس نکردیم و صبر پیشه بود
این شب چه سان ... دراز بود که سیلاب شد دلا
یک شب هوای دزدی و آن هم به کاهدان
این بخت نامراد بین که مهتاب شد دلا
گفتند که عشق بحر مراد است و کان در
باکان پرید این دل و مرداب شد دلا
سگ هم دگر وفا به خلایق نمی کند
از کی جفا و چیز زدن باب شد دلا
این دل هوای صید و شکار و گریز داشت
چون کرم نا گزیر بر سر قلاب شد دلا
م.ملکان
این گونه
به اعتماد
نام ِ خود را
با تو می گویم
کلید ِ خانه ام را
در دست ات می گذارم
نان شادی های ام را
با تو قسمت می کنم
به کنارت می نشینم و
بر زانوی تو
این چنین آرام
به خواب می روم ؟!
کیستی که من
این گونه به جد
در دیار رویاهای خویش
با تو درنگ می کنم ؟!
نوشته شده در دوشنبه یازدهم آبان 1388  توسط سید مجیب یزدی
|

