تبليغاتX
اهل دل


شمردن بلد نیستم
دوست داشتن بلدم
و گاهی شده
یکی را دو بار دوست داشته باشم ؛
دو نفر را یک جا !

چه کار می شود کرد؟؟
دوست داشتن بلدم
شمردن بلد نیستم ...

مدرسه چیز زیادی به من یاد نداد ...
وقتی که تو رفتی  ؛
هر چه انگشت برای کمک جمع کردم ،
تا بگویم که چقدر از رفتنت غصه می خورم
نتوانستم ...
نه نتوانستم ..
توی مدرسه اصلا هیچ چیز به آدم یاد نمی دهند !!
من به راحتی می توانستم
از کنار آدمهایی که بی گناه سنگ شده اند بگذرم ؛

ولی چگونه می توانستم
پا روی سنگ هایی بگذارم
که بی گناه آدم شده اند ؟!

دستش را روی صورتم می کشد
اشک در چشمان خاکستری اش حلقه می زند ...

نگران نباش !!
این ها را برای کسی گفتم که گوشش به حرف مفت گنجشک ها هم بدهکار نیست
چه برسد به من که جیکم در نمی آید !!

این حرفها را دهانم از خودش درآورده !!

وگرنه من که با او حرفی ندارم ...


اصلا گیرم که بشود برگردد ؛من که دیگر حرفی برایش ندارم ..
باور نمی کنی ؟؟
... بیا بگرد !!
 
مدرسه چیز زیادی به من یاد نداد ...
وقتی که چشمهایت را روی همه چیز می بندی؛
و با نگاهی عمیق ؛ عاشقانه به من خیره می شوی ...
هر چه انگشت برای کمک جمع می کنم ،
تا بگویم که چقدر مهربان هستی
نمی توانم  ...
نه نمی توانم  ...

توی مدرسه اصلا هیچ چیز به آدم یاد نمیدهند !!

 

_ شعر اقوام آذری / برگردان  : رسول  یونان

نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم مهر 1388  توسط سید مجیب یزدی  | 


Blog Skin