تبليغاتX
اهل دل

سالهای سال هست که با این شعر خو گرفتم با صدای استاد شجریان و کمانچه کلهر و قمشه استاد آبچوری و یاد آور سالهای اوایل جوانی، سالهایی نزدیک اما هر لحظه دورتر و دورتر.


دلم  دردی که دارد  با  که  گوید                      گنه خود کرده  تاوان از که جوید؟

دریغا  نیست   همدردی   مواف                        که بربخت بدم خوش خوش  بموید

مرا گفتی  که  ترک  ما  بگفتی                        به  ترک   زندگانی   کس    بگوید؟

کسی کز خوان وصلت سیرنبود                         چرا باید  که  دست  از تو بشوید؟

ز صد  بارو  دلم  روی  تو  بیند                               ز صد  فرسنگ   بوی  تو  ببوید

گل  وصلت   فراموشم   نگردد                                 وگر  خوار  از سر گورم  بروید

غم  درد دلش  عطار  امروز                                 چه  فرمایی؟   بگوید  یا  نگوید؟

                                                                                                      عطار

پ . ن : زیبایی های پاییز  برام خیلی جذاب هستش اما نمی دونم چرا نمی تونم از این زیبایی ها لذت ببرم و سوار بشم بر  برگهای بالا بالاهای چنارهای بلند و از اون بالا با باد خنک این روزها در آسمون چرخی بزنم و در آغوش گرم رنگها ی خزان برای ساعت های متمادی بخوابم . حتی نمی تونم از چایی داغ لذت ببرم ، وقتی که پشت پنجره ایستادم و دارم نگاه می کنم که چه بی پروا قطرات بارون به سجده می رن. حتی نمی تونم برای خدای خودم ....

نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم آبان 1388  توسط سید مجیب یزدی  | 


حرفهای زیادی از امروز دارم اما فعلا همین جمله را بس که:

شرمت و شرمم باد!!!

پ . ن:

با یکی از دوستان رفتیم، وقتی فرداش دیدمش تنها جمله ای که تونست از  اون روز بگه این بود: فقط از تلوزیون تا حالا دیده بودم اونهم در رابطه با اسرائیلی ها ، که زن ها رو با باتوم می زدن اما دیروز.

و سکوت کرد!!!

و من شرم دارم از اینکه چرا هیچ کاری نکردم ، اون زنی که زدنش و چادر از سرش افتاد مثل مادر من بود و من در فاصله ای نه چندان دور فقط ایستادمو دیدم بی هیچ حرکتی، ولی شرم باد بر این یزیدیان که اینچنین برخورد کردند واقعا فرداروز  جوابی دارن برای درگاه خدا؟؟

نکته ای دیگر اینکه چند شب پیش به قول قدیمیها بنگاه سخن پراکنی بریتانیا (همون بی بی سی فارسی این روزگار )مجددا  داشت سخن پراکنی می کرد. در یک برنامه مستندی که از بناهای تاریخی و تا حدودی از مردم اسرائیل و فلسطین نشون می داد که این برنامه در حدود 1هفته قبل از حمله آمریکای جهانخوار به عراق در حال تهیه بوده که در این میان جنگ آغاز میشه و در کرانه باختری رود اردن یا همون فلسطین اشغالی به حمایت از صدام مردم تظاهرات می کنن و یه گوشه کناری از مراسم هم در این مستند نشون داده شد.

تا چند وقت پیش وقتی کسانی می گفتند که در زمان جنگ ایران با عراق سرباز های فلسطینی هم در لشکر دشمن بودن باور نمی کردم ، اما وقتی کشتی حامل اسلحه برای فلسطینی ها از طرف ایران در نزدیکی های قبرس توسط اسرائیل توقیف میشه ، صحنه های تظاهرات در شهر های فلسطینی، مادران شهیدی که در زمان جنگ جنازه های تکه تکه بچه هاشونو بهشون پس می دادن ، پول های نفتی که داره برای خرید اسلحه برای فلسطینی ها پرداخت میشه و ... میاد جلوی چشمم و به این شعار ایمان میارم که:

نه غزه ، نه لبنان جانم فدای ایران

اما باز هم منکر کمک به یمن و چین نیستم اما نه با خرید اسلحه!

اما امااااااااااااااای بزرگ ، که همین الان هم بغضمو ترکوند و اون حس کینه ای بودش که در چشم های این فریب خوردگان ینیفورم پوشیده بسیج و بعضی نیروی انتظامی می دیدم که با حرص می خواستن انتقام بگیرن اما نمی دانم چه انتقامی ، شاید انتقام این که ما بت پرستی بلد نیستیم و فقط خدایی داریم که در همین نزدیکیست و دوست دار آل علی ایم.

نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم آبان 1388  توسط سید مجیب یزدی  | 


این دل اگر کم است بگو سر بیاورم

یا امر کن که یک دل دیگر بیاورم

خیلی خلاصه عرض کنم: دوست دارمت ...

(دیگر نشد عبارت بهتر بیاورم)

از کتف آشیانه‌ای خود برای تو

باید که چند جفت کبوتر بیاورم

از هم فرو مپاش، برای بنای تو

باید بلور و چینی و مرمر بیاورم

وقتش رسیده این غزل نیمه‌سوز را

از کوره‌های خود‌خوری‌ام در بیاورم

سید مهدی موسوی



دیدی چو بستنی دل ما آب شد دلا
بی لیس و فیس و قاعده بی‌تاب شد دلا

می‌زد چو کُره جُفتک و گاهی چو مار نیش
آخر چو گربه ناز تو را خواب شد دلا

این سنگ خاره را چه نمودی که این چنین
در دست‌های سحر تو سیماب شد دلا

یک عمر خیس نکردیم و صبر پیشه بود
این شب چه سان ... دراز بود که سیلاب شد دلا

یک شب هوای دزدی و آن هم به کاهدان
این بخت نامراد بین که مهتاب شد دلا

گفتند که عشق بحر مراد است و کان در
باکان پرید این دل و مرداب شد دلا

سگ هم دگر وفا به خلایق نمی کند
از کی جفا و چیز زدن باب شد دلا

این دل هوای صید و شکار و گریز داشت
چون کرم نا گزیر بر سر قلاب شد دلا

م.ملکان


کیستی که من

این گونه

به اعتماد

نام ِ خود را

با تو می گویم

کلید ِ خانه ام را

در دست ات می گذارم

نان شادی های ام را

با تو قسمت می کنم

به کنارت می نشینم و

بر زانوی تو

این چنین آرام

به خواب می روم ؟!

کیستی که من

این گونه به جد

در دیار رویاهای خویش

با تو درنگ می کنم ؟!
نوشته شده در  دوشنبه یازدهم آبان 1388  توسط سید مجیب یزدی  | 


سلام

چند روزی هک شده بودم اما باز نسیم آزادی برای من می وزد.

پ . ن :

باز هم سعی شده که هکم کنن اما هنوز پا برجام!!!!!!!!!!!!!!

نوشته شده در  شنبه نهم آبان 1388  توسط سید مجیب یزدی 


اولین بوی نم خاک.....
نوشته شده در  سه شنبه پنجم آبان 1388  توسط سید مجیب یزدی  | 


Blog Skin