تبليغاتX
اهل دل
اهل دل
نگاهی به عرفان ،اجتماع و... در زیر سایه امیر مومنان علی(ع)

روزی ما دوباره کبوتر هايمان را پيدا خواهيم کرد.
و مهربانی دست زيبايی را خواهد گرفت.
روزی که کمترين سرود
بوسه است
و هر انسان برای هر انسان برادری است.
روزی که ديگر در خانه هاشان را نمی بندند.
قفل
افسانه است
و قلب
برای زندگی بس است.
روزی که معنای هر سخن دوست داشتن است
تا تو به خاطر آخرين حرف دنبال سخن نگردی.
روزی که آهنگ هر حرفی زندگی است
تا من به خاطر آخرين شعر رنج جستجوی قافيه نبرم.
روزی که هر لب ترانه ای است
تا کمترين سرود بوسه باشد.
روزی که تو بيايی،برای هميشه بيايی
و مهربانی با زيبايی يکسان شود
روزی که ما دوباره برای کبوتر هايمان دانه بريزيم
و من آنروز را انتظار ميکشم
حتی روزی
که ديگر
نباشم

 

 

 

ارغوان

ارغوان شاخه همخون جدا مانده من
آسمان تو چه رنگ است امروز؟
آفتابی ست هوا؟
یا گرفته است هنوز؟
من در این گوشه که از دنیا بیرون است
آفتابی به سرم نیست
از بهاران خبرم نیست
آنچه می بینم دیوار است
آه این سخت سیاه
آن چنان نزدیک است
که چو بر می کشم از سینه نفس
نفسم را بر می گرداند
ره چنان بسته که پرواز نگه
در همین یک قدمی می ماند
کورسویی ز چراغی رنجور
قصه پرداز شب ظلمانی ست
نفسم می گیرد
که هوا هم اینجا زندانی ست
هر چه با من اینجاست
رنگ رخ باخته است
آفتابی هرگز
گوشه چشمی هم
بر فراموشی این دخمه نینداخته است
اندر این گوشه خاموش فراموش شده
کز دم سردش هر شمعی خاموش شده
باد رنگینی در خاطرمن
گریه می انگیزد
ارغوانم آنجاست
ارغوانم تنهاست
ارغوانم دارد می گرید
چون دل من که چنین خون ‌آلود
هر دم از دیده فرو می ریزد
ارغوان
این چه رازی است که هر بار بهار
با عزای دل ما می آید؟
که زمین هر سال از خون پرستوها رنگین است
وین چنین بر جگر سوختگان
داغ بر داغ می افزاید؟
ارغوان پنجه خونین زمین
دامن صبح بگیر
وز سواران خرامنده خورشید بپرس
کی بر این درد غم می گذرند؟
ارغوان خوشه خون
بامدادان کهکبوترها
بر لب پنجره باز سحر غلغله می آغازند
جان گل رنگ مرا
بر سر دست بگیر
به تماشاگه پرواز ببر
آه بشتاب که هم پروازان
نگران غم هم پروازند
ارغوان بیرق گلگون بهار
تو برافراشته باش
شعر خونبار منی
یاد رنگین رفیقانم را
بر زبان داشته باش
 و بخوان نغمه ناخوانده من
ارغوان شاخه همخون جدا مانده من

نوشته شده در تاريخ جمعه نوزدهم تیر 1388 توسط سید مجیب یزدی |
همه نگاه می کردن مثل عصای موسی توُ نیل شده بودم. همه می زدن تو خاکی، چه باتوم بدست، چه با تفنگ،  چه با مشت گره کرده حتی اونهایی که چشماشون پر اشک ِخون بود .

گاهی تند و یواش پله ها رو رفتم پایین. وقتی سرم از درد تکیه دادم، بوی تند کاه گل بود که باعث شد خودمو جمع و جور کنم، وقتی رسیدم جلو ساک هق هق می کردم و سالیان سال به آرومی از جلو چشمام می گذشت. مثل گهواره از جلوی چشمام ، ساک می رفت و میومد.

فقط صدای یا علی و یا زهرا شنیده می شد. من تو خط مرز بودم، خط مرز ِمرز نه، خط مرز دو گردان .  دست راستمون گردان ترک ها بود صدای یا حُسینشون هوش همرو برده بود. رسیدم تو کانال شناختش،  با اینکه از جلو افتاده بود اما تیکه تیکه سرو گردنش چسبیده بود به دیوار کانال صدای توپ تانک میومد. برداشتم تنم کردم ، همش می خواستم برگردم پشت اون نصفه لباسُ بخونم .

اگر جگر شیر نداری  سفر عشق مکن

سید مجیب یزدی

 

پ . ن : همیشه این نسل سوم انقلاب بود که بهش خورده می گرفتن که ...!!!!

 آره  ماهم هم همت هستیم هم زین الدین هم باکری هم طالقانی هم بازرگان هم شریعتی هم چمران هم .... اما روح الله ای پیدا می شه که ....؟؟؟

نوشته شده در تاريخ دوشنبه هشتم تیر 1388 توسط سید مجیب یزدی |
Blog Skin