تبليغاتX
اهل دل
اهل دل
نگاهی به عرفان ،اجتماع و... در زیر سایه امیر مومنان علی(ع)

قهقه می زد ولی معلوم بود که خنده هاش الکیه . خیلی سخته برای کسی که ببینه عزیز دلش داره می ره ، البته انقدر  می خندید و شوخ و شنگ بود که منم همه چیز یادم رفته بود   ولی ولی و لی  ولی دستهاش ، داشت رنگش می رفت، سفید سفید سفید شده بود ، بی خون بی خون بی خون .

گفت هستی : یه سر میای بریم  بیرون ، یه گشتی بزنیم؟

صدای صوت باد می یومد . وقتی گفت : آخخ ، به پاهاش نگاه کردم ، اول فکر کردم از گرمای شن های کویر هستش که پاهاشم نیست ، مثل شن تا مچ تا مچ تا مچ  تا زانو تا زانو تا زانو  روی شن ها می ریخت . دیگه داشت رنگ خاک می شد ، رنگ شن ، مثل پازلی داشت می ریخت ، پازلی از شن های .... .

عصر گاهی – روی سنگ قبر – هستی ...

 

سید مجیب یزدی           

نوشته شده در تاريخ شنبه سوم اسفند 1387 توسط سید مجیب یزدی |
Blog Skin