قهقه می زد ولی معلوم بود که خنده هاش الکیه . خیلی سخته برای کسی که ببینه عزیز دلش داره می ره ، البته انقدر می خندید و شوخ و شنگ بود که منم همه چیز یادم رفته بود ولی ولی و لی ولی دستهاش ، داشت رنگش می رفت، سفید سفید سفید شده بود ، بی خون بی خون بی خون .
گفت هستی : یه سر میای بریم بیرون ، یه گشتی بزنیم؟
صدای صوت باد می یومد . وقتی گفت : آخخ ، به پاهاش نگاه کردم ، اول فکر کردم از گرمای شن های کویر هستش که پاهاشم نیست ، مثل شن تا مچ تا مچ تا مچ تا زانو تا زانو تا زانو روی شن ها می ریخت . دیگه داشت رنگ خاک می شد ، رنگ شن ، مثل پازلی داشت می ریخت ، پازلی از شن های .... .
عصر گاهی – روی سنگ قبر – هستی ...
سید مجیب یزدی
نوشته شده در تاريخ شنبه سوم اسفند 1387 توسط سید مجیب یزدی
|

