شب سرشاري بود
شب سرشاري بود.رود از پاي صنوبرها، تا فراترها رفت.
دره مهتاب اندود، و چنان روشن كوه، كه خدا پيدا بود.
در بلنديها، ما
دورها گم، سطحها شسته، و نگاه از همه شب نازكتر.
دستهايت، ساقه سبز پيامي را ميداد به من
و سفالينه انس، با نفسهايت آهسته ترك ميخورد
و تپشهامان ميريخت به سنگ.
از شرابي ديرين، شن تابستان در رگها
و لعاب مهتاب، روي رفتارت.
تو شگرف، تو رها، و برازنده خاك.
فرصت سبز حيات، به هواي خنك كوهستان ميپيوست.
سايهها برميگشت.
و هنوز، در سر راه نسيم.
پونههايي كه تكان ميخورد.
جذبههايي كه به هم ميخورد.
جذبههايي كه به هم ميخورد
سهراب سپهری
نوشته شده در تاريخ سه شنبه بیست و چهارم دی 1387 توسط سید مجیب یزدی
|
اِنَّ اَلـحـُسَین مِصباحَ اَلهُدی وَ سَفینهُ اَلنَجاه
پ .ن: در حادثه عاشورا هرچه ریز میشم فقط کینه و خونخواری بر حضرت علی علیه السلام می بینم فقط به فقط.
پ.ن: دارم آتش می گیریم و...
نوشته شده در تاريخ چهارشنبه هجدهم دی 1387 توسط سید مجیب یزدی
|
بعد از دو سال و نیم دیگه موقع تغییرات بود اما حالا می خوام عکس بالای صفحه رو عوض کنم اما نمی شه....
نوشته شده در تاريخ شنبه هفتم دی 1387 توسط سید مجیب یزدی
|

