چند وقتی است
پشت بازرچه, زير گذر
دوره گردی "دلتنگی" می فروشد:
سطری سه قران با قاب خاتم,
ارزانتر با قاب چوبی يا طلایی .
خط نستعلیق, جنس اعلا ...
گاهگاهی
رهگذری می آید,
نگاهی می کند, می پسندد,
چانه می زند و ارزانتر می برد.
می رود کنج دیوار اتاقش می آویزد
و شاید حتی زیر لب - هرازگاهی - زمزمه ای می کند.
دلتنگی ها را می برند:
سطری سه قران,
سطری دو قران,
و "دلی تنگ" را بر جای می گذارند...
راستی میدانی این روزها
- مرحم دل تنگ -
"واژه ای" چند؟
پ.ن: امروز پشت شیشه ماشینی خوندم :
خدا رو چه دیدی....
پ.ن: نشسته ام در انتظار این غبار بی سوار
دریغ کز چنین شبی سپیده پر نمی زند
نوشته شده در تاريخ یکشنبه نوزدهم آبان 1387 توسط سید مجیب یزدی
|
افشای راز خلوتیان خواست کرد شمع
شکر خدا که سر دلش در زبان گرفت
می خواست گل که دم زند از رنگ و بوی دوست
از غیرت صبا نفسش در زبان گرفت
می خواستم برای این دو بیت نوشته ای بزارم اما دیدم خیلی گویا هستن دارن
داد می زنن منم مشغولم به زمزمه کردن زمزمه ، زمزمه و... .
نوشته شده در تاريخ دوشنبه سیزدهم آبان 1387 توسط سید مجیب یزدی
|

