خیلی آدمهای این روزگار سیاه و سنگ دل شده اند و من می ترسم و می ترسم می ترسم......
کمک...
سی سالِ سیاه را پسِ پشت سپرده ام وُ
هیچ گاه
حدودِ حرمتٍ هیچ کس را
حتا وقتی که نتوانسته ام
تاوان تبسم های تکیده را دلیلی بیابم
پایی دراز نداشته ام
به خیانت
حتا به خیال .
همواره با هر کسی که دستی به «یا علی» بخشیده ام
آشنای همیشه مانده ام
که از پلشتی زاده نگشتهام
تاتوان تحملش را در من
کسی به جست و جو بنشیند
من از دوست داشتن
تنها و تنها
سهم صداقتم را می خواستم
همین.
توی دنیا، دنیایی که این آدمها ساختنش خیلی چیزها هستش که از اون اولها تاهمین حالا ،که الان گذشت، برای همه نبوده و نمی تونه باشه.چیزهایی هستش که می شه گفت همه یا بهنر بگم خیلی ها حداقل یکدفعه تجربه کردن.
برای من گه گاهی تفاق می یفته ، نه اینکه فکر کنی منم از اون آدمهایی هستم که همش اینجوری میشما، نه ، ولی گاهی برام پیش میاد و این خیلی برام لذت بخشه.
دیدی وقتی که یک بیت شعر حافظ می خونی ، یک تکه موسیقی اصیل ایرانی گوش می دی،یه منظره زیبا رو میبینی، معنی یه آیه قرآن رو میخونی و... چطور یکدفعه دلت حال می کنه و می ری تو یه دنیای دیگه؟ این بنظرم نشون دهنده این هستش که هنوز کامل کامل توی روزمرگی دنیا نیفتادیم و هنوز قلبمون سیاه نشده
برای من که خیلی ارزش داره ، هنوز قلبی داشته باشم که برای عشق یه او بتپه ، سینه ای که از نبودش در فشاره و گرفته ، چشم ها و گوشهایی که به انتظار و.... .اینها چیزهایی هستند که خیلی ها فراموششون کردند ، و رفتن تو عالم خاکی
