کاش چشمان پر از پرسش مردم کمتر
غرق این زندگی سنگی و سیمانی بود
داره کم کم بهار میاد اما دلهامونم بهاری میشه؟؟
نوشته شده در تاريخ سه شنبه بیست و یکم اسفند 1386 توسط سید مجیب یزدی
|
به خدا دیگه خسته شدم ، دیگه طاقت ندارم ، یه وقتهایی آنقدر سعی می کنم یه چیزی رو تو دهنم فرو کنم که صدام در نیاد که خفگی بهم دست می ده ، هر چی بیشتر می گردم به بد بودن و زشت بودنش بیشتر پی می برم ، تحمل ندارم ، می ترسم ، خیلی دنیا و آدمهاش یه جور دیگه هستن ، می ترسم ، دارم بی احساسی رو می بینم اما.....بیا ، خیلی چشم انتظارتم، بیا.
دلم دردی که دارد با که گوید
گنه خود کرده تاوان از که جوید
دریغا نیست هم دردی موافق
که از بخت بدم خوش خوش بموید
چی بگم ، دیگه بریدم......
نوشته شده در تاريخ شنبه چهارم اسفند 1386 توسط سید مجیب یزدی
|
