دل زدستم رفت وجان هم بی دل وجان چون کنم
سر عشقت آشکارا گشت پنهان چون کنم
هر کسم گوید که درمانی کن آخر درد را
چون بدردم دائما مشغول درمان چون کنم
چون خروشم بشنود هر بیخبر گوید خموش
می طپد دل در برم می سوزدم جان چون کنم
عالمی در دست من ، من همچو موئی در برش
در میان این وآن درمانده حیران چون کنم
وقتی توی خیابونها راه می رم، یه باد سردی دیگه
توی این روزها به صورتم می خوره و باد سرد ناقلا
از آستین کاپشن پاییزیم می زنه می ره بالا تا گرمای
آتش دلم و یک کم کنه. همیشه این موقع سال که
می شه ، وقتی توی کوچه وخیابونها قدم می زنم،
برگهای رنگارنگ درختانی که گوشه گوشه پیاده رو
وخیابونها رو پوشونده می بینم، می پرم و زیر پام فشار
می دم تا خش خش کنند بعد همیشه این شعرو زمزمه
می کنم:
خیزید و خزایید که هنگام خزان است
باد خنک از جانب خوارزم وزان است
این برگ رزان بین بر آن شاخه وزان است
گویی به مثل پیرهن رنگ رزان است
یک چیز جالب دیگه که خیلی این چند وقته نظرم و
جلب کرده ،وجود حکمت خداست. پایییز فصل سردی
هواست و پوست بدن سردی این ماه رو خوب حس
می کنه ولی در عوضش خدا گرمی رو به چشمها
داده .
توی این ماه وقتی که به این برگهای رنگارنگ و ابلغ
درختان نگاه می کنم که با چه رنگهای گرمی رنگ
آمیزی شدن ،گرمی ای درون وجودم پر می شه.
باز هم ازاین بازی ها هست، مثل ماهی که دادن به
شبهای تار، رنگ سرخ زیبایی که آتش تو شب سیاه
دل و چشم آدمی رو گرمم می کنه و خدا با حکمتش... .
خيلي وقت بود ميدان انقلاب نرفته بودم و
لا به لاي كتاب فروشي ها چرخی نزده
بودم ، یه زمانی کارم شده بود چرخ زدن
توی این دست دوم و قدیمی فروشهای
انقلاب ، چه کتابهایی از اونجا خریدم مثل
شوهر آهو خانوم ، چرندو پرند ، شلوارهای
وصله دار و... . خیلی وقت بود این حس ها
رو از دست داده بودم اما 2هفته پیش دیگه
به خاطر کتابهای دانشگاه مجبور شدم برم
و یه سری به کتاب فروشی های میدان
انقلاب بزنم . خیلی از این اتفاقات برام پیش
می یومد که یه کتاب رو ازبین صدهاکتاب
انتخاب می کردم و توی همون مغازه
شروع می کردم به خوندن و غرق
می شدم توی داستان که یدفعه صدای فروشنده
بلند می شه که آقا...، بعد کتاب و
می خریدم و می نداختم بین 2تا کتاب قطور
درسی تو کیسه و میرفتم دنبال کتابهای
دیگه ... . از یکی دیگه حس هام جونم
برات بگم که کم کم داشت به صندوقچه
خاطران می رفت این بود: دیدی توی
اتوبوس ایستادی و هنوز مزه اون چند
صفحه از کتاب زیر دندونت مونده وتا
یه جایی خالی میشه زود می پری و
می شنی ، بعد کتاب و باز می کنی و
شروع می کنی به خوندن و تا داری می فهمی
که چی به چیه می بینی که رسیدی به
ته خط و باید... .
تازه از کارهای همیشگی و باحالم تو
انقلاب اینه که ببینم کتاب من او تا
چه چاپی تجدید و قیمتش چند شده.
بحر حال این اتفاقات برای من لذت بخش
و جز خاطرات شیرین زندگیم به حساب می یاد.
سلام ؛ حال من خوب است.
ملالی نیست جز گم شدن گاه به گاه خیالی دور،.
که مردم به آن شادمانی بی اساس می گویند ... .
با این همه اگر عمری باقی بود ، طوری از کنار زندگی می گذرم،.
که نه دل کسی در سینه بلرزد، و نه این دل نا ماندگار بی درمانم ...
تا یادم نرفته است بنویسم :.
دیشب در حوالی خواب هایم، سال پر بارانی بود....
خواب باران و پاییز نیامده را دیدم،
دعا کردم که باز آید، با من کنار پنجره بماند،
باران می بارید،.
اما دریغ که رفتن، راز غریب این زندگیست،
او رفت پیش از آن که باران ببارد ....
می دانم، دل من همیشه پر از هوای تازه باز نیامدن است!.
انگار درون قلبم.
تعبیر همه رفتن ها، هرگز باز نیامدن است....
بی پرده بگویم :
چیزی نمانده است
گونه هایم از گرمی شراب گر گرفته است، .
می خواهم تنها بمانم، در را پشت سرش بست،.
بی قرارم، می خواهم بروم، می خواهم بمانم ؟!.
هذیان می گویم ! نمی دانم....
میدانم خدا،.
نامه ام باید کوتاه باشد،.
ساده باشد، بی کنایه وبی ابهام،.
پس از نو می نویسم :.
سلام ! حال من خوب است،.
اما تو باور نکن ....
